تبلیغات دل که آیینه شاهیست غباری دارد ...
جمعه 2 بهمن 1388
شنبه 26 دی 1388
جهان تنها یک قصّه است. در سطر اوّل آن تو از راه میرسی و خاک بوی باران
میگیرد. در سطر دوّم آفتاب میشود و تو از درخت سبز سیب سرخ میچینی. در
سطر سوّم زمین میچرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره میبارد. در سطر چهارم
تو دستهایت را به سوی مغرب دراز میکنی. در سطر پنجم همه چیز از یاد
میرود و من به نقطهی پایان قصه خیره میمانم ....
چهارشنبه 9 دی 1388
و یادت هست در یک عصر پاییزی چه ها کردی مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها
کردی گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در باران چرا با روح سرگردان من این
گونه تا کردی تمام شعر هایم را برایت یک به یک خواندم نگو دیوان دیوان
شعرم را چرا ماتم سرا کردی و گفتی زیر لب رفتم بمان با درد تنهایی ندانستی
غمی شیرین برایم دست و پا کردی همین امشب دلم می میرد از احساس تهنایی چه
می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی ....

با افکار خاص و متفاوت خودم در خدمتم ....